شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى
63
المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )
كه بندند يكسر به خدمت « 1 » كمر * و زين آستان برنگيرند « 2 » سر كيومرث چون اين سخن گوش كرد * تو گفتى مى خوشدلى نوش كرد برون رفت و در كهف كوهى نشست * بشست از علايق به يك بار دست به يزدان پرستيدن و اعتزال * همى تا به مردن نمود اشتغال پس از مرگ ديدند او را به خواب * كه رويش همىتافت چون آفتاب [ يكى « 3 » گفتش اى شاه عالىتبار * در اين عالمت حال چون است و كار ؟ بگفتا به راحت فتادم ز رنج * شكستم طلسم و رسيدم به گنج ز دنيا چو من روى برتافتم * به عقبا ، بقاى ابد يافتم ] بگفتند كاى شاه ، چونى بگوى * كه مىتابدت همچو خورشيد روى چنين گفت كاين دولتم داد داد * كه بوم و بر داد ، آباد باد اول كسى كه بناى شهر نهاد او بود و « 4 » شهر بلخ و دماوند و اصطخر فارس از موضوعات اوست و اكثر اوقات در اصطخر مقام كردى . گويند او بود كه از پشم « 5 » و موى جامه و فرش ساخت « 6 » و سنگ از فلاخن انداخت و نخستين پادشاهى كه در ميان فرزندان خويش ، خطبه انشا كرد ؛ او بود و زمان پادشاهى او چهل سال بود « 7 » و مدت عمرش هزار سال بود . * 127 [ اين « 8 » نكتهايست « 9 » زادهء بكر ضمير او * وين رمزهاست دختر طبع منير او نشاط بسيار ، طبع « 10 » را مغرور كند و فرح مفرط دل را بميراند و گفت : اندوه مرضى است كه از انعدام حرارت غريزى متولد شود و نعمت ، شاخى است كه به ادامت شكر ،
--> ( 1 ) - ج : به پيشش ( 2 ) - ج : برندارند . ( 3 ) - اساس ندارد . ج : اين سه بيت را بعد از دو بيت آخر آورده است . ( 4 ) - ج : بناى شهر بلخ ( 5 ) - ج : ابريشم ( 6 ) - ج : - ساخت . ( 7 ) - ج : - بود . ( 8 ) - اساس ندارد . ( 9 ) - ج : نكتههاست ( 10 ) - ج : نفس